لاک پشت کنار برکه نشسته بود و داشت عکس خودش را تماشا می کرد. یادش آمد که پارسال همین موقع، یعنی بهار، این برکه پر از آب تمیز و زلال بود. آن موقع برکه آن قدر پر آب بود که لاک پشت می ترسید لب برکه بایستد، چون اگر توی آب می افتاد، از بس پر آب بود غرق می شد. اما حالا آب برکه نصف شده بود. انگار کم کم داشت خشک می شد. علف های کنار برکه هم داشتند زرد می شدند. همین چند روز پیش بود که چند تا از حیوانات به جای دیگری کوچ کردند. آن ها می گفتند به زودی آب برکه خشک می شود. آن وقت ما باید با بی آبی چکار کنیم؟ پس بهتر است زودتر مکان مناسبی برای زندگی پیدا کنیم که هم سر سبز باشد و هم پر آب.

لاک‌پشت آهی کشید و با خودش گفت: پس چرا امروز پر طلا و نوک قرمزی نیامدند؟

او نگران دوست های مرغابی اش بود. پرطلا و نوک قرمزی دوست های خوبی برای لاک‌پشت بودند. اما چون مرغابی بودند و نصفه روز را توی برکه شنا می کردند، از این که آب برکه کم شده بود غصه می خوردند. لاک پشت توی فکر بود که دید دوستانش از دور دارند می آیند.

لاک پشت به آنها نگاه کرد. مرغابی ها روی زمین کنار لاک پشت نشستند. 

لاک پشت گفت کجا بودید؟ چرا امروز دیر کردید؟

پرطلا گفت: ببخش لاکی عزیز. ما از این به بعد، دیگر نمی توانیم اینجا بیاییم و هر روز با تو بازی کنیم.

لاکی ناراحت شد و گفت: چرا؟ مگر من کار بدی کرده ام که شما از من ناراحت هستید؟ نوک قرمزی گفت: نه دوست عزیز. اما خودت می بینی، آب برکه خیلی کم شده و ما با این وضعیت نمی توانیم اینجا زندگی کنیم. امروز پر طلا رفته بود جای بهتری برای زندگی پیدا کند. به همین خاطر دیر آمدیم. لاکی با نگرانی پرسید: خوب، جای بهتری پیدا کردید؟

پرطلا گفت: بله، آن طرف روستایی که پشت برکه است یک جنگل خوش آب و هواست. فاصله اش از این جا کم نیست، اما جای خوبی برای زندگی کردن است. 

لاک پشت سرش را پایین انداخت. نوک قرمزی و پر طلا به هم نگاه کردند. نوک قرمزی گفت: لاکی جان‌اگر مجبور نبودیم، از این جا نمی رفتیم و پیش تو می ماندیم.

لاک‌پشت با ناراحتی گفت: ولی اگر شما بروید، من تنها می مانم. شما بهترین دوست های من هستید. 

پرطلا گفت: ناراحت نباش، قول می دهیم هر وقت این برکه باز مثل قبل پر آب شد؛ برای همیشه به این جا برگردیم. 

نوک قرمزی حرف پرطلا را ادامه داد: تازه، هر وقت که شد به دیدنت می آییم. نمی گذاریم تو احساس تنهایی کنی. 

لاک پشت اشک هایش را با دستش پاک کرد و گفت: کاش من هم مثل شما پر داشتم و می توانستم با شما بیایم. دلم می خواهد پیش شما باشم. 

پرطلا به فکر فرو رفت. بعد نوکش را چسباند به گوش نوک قرمزی و چیزی گفت. نوک قرمزی با شنیدن حرف پرطلا لبخند زد و با خوشحالی گفت: فکر خوبی است. به لاکی هم بگو تا خوشحال شود. 

پرطلا به لاک پشت گفت: من برای بردن تو یک فکری دارم لاکی عزیز. چشمان لاک پشت برق زد و با خوش حالی گفت: چه فکری؟ 

پرطلاگفت: ما یک‌چوب به تو می دهیم و تو چوب را محکم با دندان هایت می گیری. بعد ما دو سر چوب را محکم می گیریم و تا جنگل پرواز می کنیم. 

نوک قرمزی گفت: این طور تو هم می توانی مثل ما پرواز کنی. 

لاک‌پشت گفت: چه فکر خوبی! 

نوک قرمزی گفت: اما یک نکته مهم را نباید فراموش کنی. سر راه جنگل، یک روستا است و ما باید از بالای روستا رد شویم. شاید وقتی آدم‌ها ما را ببینند، حرفی بزنند و مسخره مان کنند؛ اما تو اصلا نباید حرف بزنی و جوابشان‌را بدهی. می توانی قول بدهی که ساکت بمانی؟ لاک پشت گفت قول می دهم. حالا کی حرکت کنیم؟ 

پرطلا گفت: امروز عصر. 

عصر که شد پرطلا و نوک قرمزی آمدند و چوب درازی با خودشان آوردند. آن ها روی زمین نشستند. نوک قرمز از لاک پشت پرسید: آماده رفتن هستی؟ 

لاک‌پشت سرش را تکان داد. پرطلا گفت: باز هم می گویم لاکی جان، ور هیچ‌صورتی نباید حرف بزنی و دهانت را باز کنی. اگر این کار را بکنی، از بالا به زمین‌می افتی و ممکن است بمیری. 

لاک پشت گفت: چشم. 

 

بعد چوبی را که مرغابی ها آورده بودند توی دهانش گذاشت. مرغابی ها هم دو سر چوب را توی پنجه هایشان گرفتند و به هوا بلند شدند. آن ها بالای سر برکه پرواز کردند و چرخی زدند تا یک بار دیگر محل زندگی شان را نگاه کنند. بعد به طرف روستا حرکت کردند. لاک پشت که تا حالا توی آسمان پرواز نکرده بود به هیجان آمد. آخر، او تا آن موقع همیشه همه چیزها را از روی زمین دیده بود. لاک پشت خواست حرفی بزند، اما یاد نصیحت دوستانش افتاد و چیزی نگفت. دور و برش را نگاه می کرد و از چیزهایی که می دید لذت می برد. نوک قرمزی و پرطلا رفتند و رفتند تا این که از برکه خارج شدند و به روستا رسیدند. لاک‌پشت سنگین بود و مرغابی ها نمیتوانستند خیلی بالا پرواز کنند. مردم روستا دیدند دو تا مرغابی دارند لاک پشتی را با خودشان می برند. بچه ها آن ها را به هم نشان‌می دادند و می خندیدند. لاک‌پشت با خودش گفت: حسودی می کنند که من دارم‌پرواز می کنم. بهتر است به آن ها محل نگذارم تا خودشان ساکت شوند. 

چند تا از بچه های روستا سنگ برداشتند و به لاک پشت سنگ زدند. لاک پشت خودش را تکان داد و سنگ ها از کنارش رد شدند. فقط یکی از این سنگ ها به شکم لاک پشت خورد. لاک پشت که دردش گرفته بود، حرف های مرغابی ها را فراموش کرد. او دهانش را باز کردتا به بچه ها فحش بدهد. اما قبل از اینکه بتواند کلمه ای بگوید، از آسمان به زمین سقوط کرد. لاک پشت از بالا تالاپی افتاد توی حوض وسط روستا. او به ته حوض خورد و بالا آمد. یک دفعه تمام بدنش درد گرفت. انگار که لاکش شکسته بود بچه ها بدو بدو کنار حوض آمدند. لاک پشت که دید بچه ها دارند دورش جمع می شوند، با خودش گفت: وای! نصیحت دوستانم را فراموش کردم و جایی که نباید ، دهانم را باز کردم. حالا بچه ها من را بر می دارند و با من بازی می کنند. دیگر معلوم نیست زنده بمانم. باید راه چاره ای پیدا کنم. لاک‌پشت دید که پرطلا و نوک قرمزی بالای حوض دارند پرواز می کنند. آن ها ناراحت بودند. ولی نمی توانستندپایین بیایند و دوستشان را نجات دهند. اگر پایین می آمدند، بچه ها آن ها را هم می گرفتند. لاک‌پشت یک دفعه فکری به ذهنش رسید. او خودش را به مردن زد و به پشت، روی آب خوابید؛ انگار که مرده است. بچه ها که دورش جمع شده بودند، به او نگاه کردند. بکی از آن ها با چوبی آرام به او زد، ولی لاک پشت تکان نخورد. یکی دیگر با دستش او را بلند کرد، ولی وقتی دید چشم هایش بسته است.، او را دوباره توی آب انداخت. بعد یکی از آن ها به بقیه گفت: بچه ها او مرده است، بیابید برویم بازی کنیم. 

بچه ها رفتند و دور حوض خلوت شد. پرطلا و نوک قرمزی که خیال می کردند لاک پشت مرده پایین آمدند. آن ها غمگین بودند. لبه حوض نشستند و با نوکشان به لاک‌پشت زدندو گفتند: لاکی عزیز، ما را ببخش. ما باعث شدیم تو بمیری. کاش لااقل دهانت را باز نمی کردی.... 

نوک قرمز و پرطلا داشتند گریه می کردند که دیدندلاک‌پشت چشم هایش را باز کردو گفت: من زنده ام. فقط لاکم شکسته و همه بدنم درد می کند. 

مرغابی ها وقتی دیدند لاک پشت زنده است از خوشحالی بال هایشان را به هم زدند و گفتند: درد بدنت خوب می شود. مهم این است که زنده هستی. حالا زود باش دوباره چوب را محکم بگیر تا از اینجا برویم، اما یادت باشد که هرگز دهانت را بی موقع باز نکنی. آن ها چوب را توی حوض انداختند و لاکی با دهانش چوب را محکم گرفت. پس مرغابی ها پرواز کردند.